قرارم با خودم این بود که فقط نوشته های خودمو اینجا بذارم ولی گاهی وقتا یه مصرع از یه شاعر دیگه کار هزار صفحه نوشته های خودمو نمی کنه. پس سنت شکنی: (البته گفتن نداره که بیت پنجمش به من ربطی نداره و فقط برای حفظ حق شاعر نوشتمش)
شعر از مهدی فرجی:
کفش هایم کجاست می خواهم سر شب راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم، دو سه پاییز دربدر بشوم
"خسته ام" از تو "از خودم" از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است، پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم، کم برای تو دردسر بشوم
حرف های قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
"آه خیلی از آن شکسته ترم" که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعا می کنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم، بی اتاق و حیات خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت توسط راحیل
|

|