تقدیم به دوستان همکلاسیم(بهمن ۸۴خودمون):
حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده بعد از تمام آنچه با هم داشتیم...
و من سهم خود را به کمال می خواهم
پس مرا ببین که جانمازم همیشه گسترده است رو به خدا و زیر لب نام تو را زمزمه می کنم
با او
با بغض کوچکی که ـ تا ابد ـ در گلویم جا خوش کرده است.
اگر سکوت می کنم نه اینکه زخم هایم مرهم گرفته باشند،
از خیسی کاغذهایم خسته ام
از حسرتی که در عمق صدایم جاریست
و از نم اشکی که پای چشم تو می نشیند و من بیهوده می کوشم آن را نبینم.
من از تلخی لبخندهای این روزهایمان خسته ام اما شوری اشک را هم دیگر تاب نمی آورم.
من و تو یک روز با هم آغاز کردیم این کوچ غریب در این راه های تو در تو را
نه دست در دست
نه چشم در چشم
اما قدم هایمان را با هم می شمردیم.
و امروز تو رفته ای و من اینجا
تنها کوله بار حسرتم را به شانه های زخم می کشم
و چشم های خسته ام را به گام های تو دوخته ام
که دلم زیر آهنگشان می لرزد
و از خدا می خواهم برای تو نخواهد آنچه را برای من خواست
حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده...

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط راحیل
|

|