در آغوش سکوتی سرد و حزن انگیز،در پاییز
شدم از حجم گرم واژه ها لبریز،در پاییز
تمام هستی ام در آتش نامهربانی سوخت
شدم مانند چوب خشک یک جالیز،در پاییز
میان خشم طوفان خشک شد،نشکفته پرپر شد
جوان نو غنچه حسی غرورانگیز،در پاییز
دلم! ای توسن وحشی! چرا آرام و خاموشی؟
از این خواب خوش خرگوشی ات برخیز،در پاییز
زمستان، فصل زرد قلب ها را درنوردیده است
تو با این بهمن احساس ها بستیز،در پاییز
ولی دل، در جواب خواهش من خسته می گوید:
"که با برف سپید صلح درآمیز،در پاییز"
چنین پر کرد این تقدیر بی انصاف تقویمم:
زمستان در زمستان،بعدازآن پاییز در پاییز
دلم چو عقربه ی ساعتست دیواریش
که میخ های حیاتش صلیب سرباریش
شبیه عقربه های بزرگ ساعت سنج
که خسته است از این روزهای تکراریش
شبیه عقربه های دقیقه گویی که
اسیر گشته در این دور پوچ ناچاریش
شبیه عقربه های عجول سردرگم
که عاصی است از این تیک تیک اجباریش
شبیه ساعت مرده که بیست پاییز است
کسی نبرده غباری ز روی زنگاریش
دل از زمین و زمانه و زیستن بیزار
و از جهان و تمام رسوم پرگاریش
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط راحیل
|

|