از زبان قلم
باز هم آمده است... با دلی دردمند به تنهایی اش گریخته است تا در سکوتش سخن بگوید.
ما انیسان تنهایی یکدیگریم. او دردمند روسیاهی من، من روسیاه دردهای او و هر دو نگران برگهای سفید دفتر که سکوت او را فریاد می کنند.
دیرزمانی است که گفتنش رنج اوست و روسیاهی من و دیگر هیچ و هیچ.
قامتم را ندانستن ها شکسته اند و دلش را نفهمیدن ها به آتش کشیده است.
دامان دردهای او و اشک های مرا برچیده اند و من چشم سیاه او گشته ام که جز گریستن نمی داند.
رنج هایش را برای من زمزمه می کند، دردهایش را به دامان من می ریزد و من بی اختیار می گریم، سر بر دامان کاغذها می گذارم و اشک می ریزم اما باز می گردم و می بینم آنچه که او در حرارت دستانش که بر تنم می سایید پنهان کرده بود، این نیست که بر کاغذ گریسته ام. بخشی از آن گویا تنم را سوخته است.
آنچه گریسته ام را می خواند و می بیند وای باز هم واژه های دلش در کوره راه نفهمیدن ها شکسته اند.
او را می بینم تسلیم این درد که هرگز نمی تواند تمام آتش درونش را معنا کند و من روسیاه این رنج که باز هم دردهایش را به کمال نگریسته ام، که واژه ها حقیر گشته اند.
آتش درون او تنم را ذوب می کند و اشک می بارم اما اشکم در راه رسیدن به دامان کاغذ یخ می زند و از آن بلور سیاه واژه می ماند ـ فریبنده و تو خالی ـ که معنایش گم شده است.
زمانه میان جان او و مردمان حصار نافهمی کشیده است. روزگار معنای ژرف واژه ها را دزدیده است و آنچه مرا بر دامان کاغذ می گریاند رنج فهمیده نشدن اوست...

+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت توسط راحیل
|

|