سلام...
به خاطر یک عزیز و به احترام یک بزرگوار دو پست قبلیم رو حذف کردم.
اینم یه شعر که بعد از یک هفته همین یک ساعت پیش تموم شد.
از هر نقدی به شدت استقبال می کنم. منو بی بهره نذارید.
شبی به اسب غرورم سوار خواهم شد
به ناکجای خدا رهسپار خواهم شد
عبور می کنم از شهر آشنایی ها
به درد غربت و عزلت دچار خواهم شد
به چشم هیچ کسی آشنا نخواهم بود
شبیه آینه ای در غبارخواهم شد
و در سکوت خودم دور خویش می پیچم
برای غربت روحم حصار خواهم شد
چقدر شور خزان ها که در دلم خفته ست
به چند فصل دگر من بهار خواهم شد؟
قسم به حرمت بغضم شبانه می شکنم
فقط به ذهن "کسی" یادگار خواهم شد...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط راحیل
|

|