عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه
کشیده روزها را در پی گنجی صبورانه
و شب روی ستون سرد و سنگ قصر تنهاییش
کشیده ناخنش وارونه پنجی صبورانه
تمام عمر خود را تکیه زد بر اسب پوشالی
نشست و باخت آخر پای شطرنجی صبورانه
و از دنیا فقط او دوست می دارد غروبش را
خیال انگیز، غمگین، تلخ، نارنجی، صبورانه
و وقتی شب گذشت از نیمه و تب ها فروخفتند
عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت توسط راحیل
|

|