تقدیم به دوستان همکلاسیم(بهمن ۸۴خودمون):
حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده بعد از تمام آنچه با هم داشتیم...
و من سهم خود را به کمال می خواهم
پس مرا ببین که جانمازم همیشه گسترده است رو به خدا و زیر لب نام تو را زمزمه می کنم
با او
با بغض کوچکی که ـ تا ابد ـ در گلویم جا خوش کرده است.
اگر سکوت می کنم نه اینکه زخم هایم مرهم گرفته باشند،
از خیسی کاغذهایم خسته ام
از حسرتی که در عمق صدایم جاریست
و از نم اشکی که پای چشم تو می نشیند و من بیهوده می کوشم آن را نبینم.
من از تلخی لبخندهای این روزهایمان خسته ام اما شوری اشک را هم دیگر تاب نمی آورم.
من و تو یک روز با هم آغاز کردیم این کوچ غریب در این راه های تو در تو را
نه دست در دست
نه چشم در چشم
اما قدم هایمان را با هم می شمردیم.
و امروز تو رفته ای و من اینجا
تنها کوله بار حسرتم را به شانه های زخم می کشم
و چشم های خسته ام را به گام های تو دوخته ام
که دلم زیر آهنگشان می لرزد
و از خدا می خواهم برای تو نخواهد آنچه را برای من خواست
حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده...

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط راحیل
|

در آغوش سکوتی سرد و حزن انگیز،در پاییز
شدم از حجم گرم واژه ها لبریز،در پاییز
تمام هستی ام در آتش نامهربانی سوخت
شدم مانند چوب خشک یک جالیز،در پاییز
میان خشم طوفان خشک شد،نشکفته پرپر شد
جوان نو غنچه حسی غرورانگیز،در پاییز
دلم! ای توسن وحشی! چرا آرام و خاموشی؟
از این خواب خوش خرگوشی ات برخیز،در پاییز
زمستان، فصل زرد قلب ها را درنوردیده است
تو با این بهمن احساس ها بستیز،در پاییز
ولی دل، در جواب خواهش من خسته می گوید:
"که با برف سپید صلح درآمیز،در پاییز"
چنین پر کرد این تقدیر بی انصاف تقویمم:
زمستان در زمستان،بعدازآن پاییز در پاییز
دلم چو عقربه ی ساعتست دیواریش
که میخ های حیاتش صلیب سرباریش
شبیه عقربه های بزرگ ساعت سنج
که خسته است از این روزهای تکراریش
شبیه عقربه های دقیقه گویی که
اسیر گشته در این دور پوچ ناچاریش
شبیه عقربه های عجول سردرگم
که عاصی است از این تیک تیک اجباریش
شبیه ساعت مرده که بیست پاییز است
کسی نبرده غباری ز روی زنگاریش
دل از زمین و زمانه و زیستن بیزار
و از جهان و تمام رسوم پرگاریش
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط راحیل
|

|