و از من هم سلام...
و این سلام های تلخ پر التهاب تا کی ادامه خواهند داشت؟
تا کی باید یا حقیرانه "بود" و یا برای سربلندی"نبودن" را انتخاب نمود؟
چه می کردم؟ نغمه هایتان را به زنجیر کوته فکری می کشیدم؟ یا به درد بودن در دنیایی که فهمیده نمی شوید دچارتان می کردم؟ یا دلواژه هاتان را سر می بریدم به پای کمترین ها؟...
چه می کردم که قلب نغمه های زخم خورده شکسته تر نشود؟ که زخم نغمه از این عمیق تر نشود؟
شما شاهد بودید من به حافظه تان متوسل می شوم و به نادانسته هاتان که هرگز نخواهم گفت تا به یاد آرید که زخم خواهش کردن را، حقارت سازش را، درد خرد شدن را، عذاب گفتن و گفتن و گفتن برای آنها که نمی فهمند را، داغ تهمت را به جان "خود" خریدم تا نغمه باقی بماند...
ولی امروز دیگر نمی توانستم، نمی توانستم نغمه را خوار ببینم. نمی توانستم طعم حقارت هایی را که خود چشیده بودم در دهان نغمه بریزم.
تنها چاره من شستن چشم های کثیف دیگران بود تا ما را آنچه هستیم ببینند نه آنچه نگاه هایشان می فهمد... و چه بیچاره گی ای از این بالاتر؟؟؟
وقتی چشم های آنها هر گز پاک نمی شود من نمی توانم نغمه را در باتلاق نگاهشان غرق کنم...
وقتی قله فکرهایشان این قدر کوتاه است من نمی توانم نغمه را تا حد بلندترین افکار آنها پایین بکشم...
آنچه کردم برای بقای نغمه بود و برای سربلند ماندنش...
آنچه کردم برای نغمه بود...
باور کنید...
من فقط به باورتان محتاجم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط راحیل
|

سلام...
دلم نمیاد از" نغمه ای ها" تشکر نکنم.همیشه فقط به خاطر "نغمه" از اینکه دانشجوی این دانشگاهم خدا رو شکر می کنم، امشب صد برابر، واقعا ممنون اول از خدا بعد از همه" نغمه ای ها"
چگونه از امید بگویم وقتی در جستجوی خوشبختی تا بی سو ترین مرزها رفتم و دست خالی برگشتم؟
در آن بعد از ظهرهای داغ که غرور من قطره قطره آب می شد من خسته تر از آن بودم که با امید پشت امّاها و اگرها و شایدها دل به بازی های کودکانه دهم.
در آن سفرهای تلخ یکشنبه بیابان بودکه بدرقه ام می کرد و در بازگشت های بی صدای دوشنبه ام میان هر پیچ جاده فقط چشمان سرزنش بار وجدانم را می دیدم که بی حاصلی ام را نفرین می کرد... امید آن روزها فریبی بیش نبود که ساده دل به آن بستم و آنقدر در مرداب اعتماد دست و پا زدم تا غرق شدم... در مردابی که هرگز نیلوفری به خود ندیده بود.
در تمام آن شب های خسته که لحظه لحظه اش به زجر می گذشت امید من هزاران بار کشته شد.
امید من زیر آوار مجسمه غرورم که تلخ فرو ریخت و بی صدا شکست له شد.
امید من در جستجوهای حقارت بارم در باتلاق قلب آدم ها پا در گل ماند و پوسید.
امید من در داغی دوشنبه های من ذوب شد و از دلم چکید.
امید من در اشک های من حل شد، در دریایی از نامردی و خود خواهی غرق شد.
امید من در طوفان عدالتی ظالمانه پر پر شد.
امید من انفجار حرفها و حرفها و حرفهایم تکه تکه شد.
در آن دردناکترین شب زندگی ام،در آن لحظه های سیاه که از زمین و آسمان نفرین می بارید، در آن شبی که صدای ناله ام را فقط این گوش های بی نوای خودم بودند که می شنیدند، درآن شب که میان انبوه آدمیان من تنهاتر از همیشه بودم و در غربت دلگیر دوزخی که پیکرم را سوزاند امیدم را دیدم که از پشت پرده های سفیدی که روح مرا مثل کفنی در خود پیچیده بودند به من نگاه می کرد و می گریست... و بعد رو گرداند و در سیاهی آن شب لعنت بار گم شد
...و آن شب هر چه در من شکستنی بود چه مظلومانه شکست.
دیگر چگونه از امید بگویم وقتی دستان سردم، روح پژمرده ام، دل پاره پاره ام، غرور شکسته ام، آرزوهای پوسیده ام،روزهای فنا شده عمرم هیچ کدام مرهمی جز فراموشی مرگ ندارند؟
از کدام امید بگویم وقتی تمام خواستن های درونم مرده اند؟
در این بیزاری از خویشتن که سراسر وجودم را گرفته چرا پیکر بی جان امید را تا ناکجا آبادی که" حسرت هایم" مرا خواهند برد از پی خود کشم؟
نه! امید مهربان و معصوم من شایسته ذلتی که من گناهکار تحمل می کنم نیست.
امیدم را من در آن شب ها که تمام داشتن هایم را در سیاهیشان گم کردم، آرام و پرشکوه در حریر اندوه پیچیدم و زیر سایه غم به خاک های درد سپردم ...
و از آن پس مسافر تنهای خستگی های بی سایه بان که منم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت توسط راحیل
|

|