کاش برمی گشتی...

سرزنشم نکن که رنج دوباره را برایت آرزو می کنم. این ای کاش ها برای تو نیست، برای من است... برای منی که کارد از استخوانم گذشته است.
می خواهم تو باشی،باشی و ببینی چگونه نامت را از هر طرف خنجری می کنند بر پهلو و سینه ام، انگار که دوباره قرآن بر سر نیزه رود... و من، من که علی وار خار در چشم دارم و استخوان در گلو، بدون قطره ای از صبر او چه کنم؟
کاش برمی گشتی، برمی گشتی و می دیدی که همان حال تو را دارم در خیابان های ژنو، حال همان متوسط بیچاره که در عطش فرو رفتن قارونی یا فرا رفتن مسیحایی راهی جز سوختن و پرسه زدن بر زمین سرد ندارد.
کاش برمی گشتی، برمی گشتی و می دیدی که در درد و تب می سوزم و می نویسم اما قلم معجزه وار تو را ندارم که سنگینی اینهمه رنج را روی شانه هایش بریزم.
کاش برمی گشتی، برمی گشتی و می دیدی که استوانه حیات من و تو چگونه نه صلیب، که خنجر مرگ من شده است. می دیدی که قلم ها چگونه به زهر آغشته می شوند به دست شغادها... نابرادرها...
کاش برمی گشتی، برمی گشتی و می دیدی که حتی درددل نمی توانم با تو کردن که فکرها... برداشت ها... آدم ها...
... برگرد! قول می دهم لحظه لحظه چشمانم را اشک شوق کنم برای تو تا بودنت ارزش تحمل این همه رنج اطرافت را داشته باشد.تو فقط به اندازه یک نفس برگرد...
به اندازه یک نفس هوای پیرامون مرا معطر کن.
به اندازه یک نسیم این زخم ها را که سراسر تو به من آموخته ای نوازش کن.
به اندازه یک گام فدم های مرا از................شفا ببخش.
فقط برای یک لظه بگذار زیستن در حضور تو را مرهمی کنم بر دردهایی که بر دوشم سنگینی می کنند.
فقط برای یک لحظه...
لحظه های دیگر را من به یاد اینهمه سرشاری تو تسکین خواهم داد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت توسط راحیل
|

سلام...
ما آدما گاهی وقتا با همه وجودمون برای رسیدن به چیزی تلاش می کنیم که اصلا نمی شناسیمش و فقط وقتی بهش می رسیم می فهمیم که اون چیزی نبوده که ما می خواستیم.این داستان، داستان یکی از همین خواستناست... یه تجربه شخصی به یه زبون خاص:
کرم کوچیک ابریشم تو پیله خودش زندگی راحتی داشت. تو یه پیله کوچیک جمع و جور که از چشم همه پنهان بود. کرم کوچیک ابریشم از ترس عنکبوتا و عقربا و هزار تهدید دیگه به پیله اش پناه برده بود و هیچ نمی خواست، سر و صدای بیرون پیله مشتاقش نمی کرد، هیچ رنگی رو جز سپیدی پیله نرمش نمی خواست، فقط گاهی وقتا که دلش خیلی می گرفت سرشو به یه گوشه پیله اش می ذاشت و بی صدا گریه می کرد. اشکاش که رو دیوار پیله خشک می شد شکلای قشنگی رو می ساخت ولی کرم کوچیک ابریشم اونارو به هیچ کس نشون نمی داد اونا فقط مال خودش بودن...
تا یه روز کرم کوچیک ابریشم یه صدایی شنید...یه صدای آروم و مهربون...یه صدا که روی ذهنش تلنگر می زد. کرم کوچیک ابریشم گوشاشو تیزتر کرد تا صدا رو خوب بشنوه ... چه آوای عزیزی بود. کرم کوچیک ابریشم آروم آروم شروع کرد با صدا هم نوایی کردن. کم کم به اون صدای مهربون دل بست و نقشای روی پیله شو یکی یکی برای صدا تعریف کرد. از اون به بعد اون صدا شد تنها مرهم غصه هاش...
تا یه روز،یه روز بد،یه روز ای کاش هرگز، صدا دیگه نبود.کرم کوچیک ابریشم هی گوشاشو تیز تر کرد، هی سرشو به دیوارای پیله اش چسبوند و گوش کرد، ولی از صدا اثری نبود.کرم کوچیک ابریشم صبر کرد ولی صدا برنگشت...منتظر شد ولی صدا خاموش خاموش بود...تا یه روز کرم کوچیک ابریشم یه تصمیم جدی گرفت ـ شاید اولین تصمیم جدی زندگیش ـ کرم کوچیک ابریشم اون روز سوزنی برداشت و به دیوارای پیله اش کشید... پیله شو زخمی کرد... هر زخمی رو انگار به تن خودش می کاشت...
تا پیله شکافته شد...
کرم کوچیک ابریشم آروم سرشو بیرون آورد. دنیای بزرگ رنگ به رنگ بیرون چمشو نگرفت، اون فقط دنبال یه چیز بود:صدا... روز گذشتند و کرم کوچیک ابریشم دنبال صدا می گشت و پیداش نمی کرد. از همه خاک ها و ریشه ها پرسید هیچ کدوم خبری از صدا نداشتند، هیچ کدوم اونو نمی شناختند.تا یه روز فهمید ـ کسی بهش نگفت خودش اینو فهمید ـ که برای پیدا کردن صدا باید از زمین فاصله بگیره. صدا اون با لا بود... کرم کوچیک ابریشم ولی بال و پر نداشت که پرواز کنه.
این بار از همه ساقه ها خواهش کرد که تکیه گاهش بشن تا بالا بره و دنبال صدا بگرده،ولی هیچ کدوم قبول نکردند.کرم کوچیک ابریشم که دید هیچ کس کمکش نمی کنه خواست پروازو یاد بگیره... و این جوری بود که کرم کوچیک ابریشم بی بال و پر اما خود پرواز شد...کرم کوچیک ابریشم از اون روز به بعد پروانگی کرد بی اینکه پروانه باشه...
تا بازم یه روز ـ یه روز گرم آفتابی ـ صداشو پیدا کرد. صدای عزیزش رو به چشم دید و دید که...
کرم کوچیک ابریشم از اون روز به بعد دیگه شوق پرواز نداشت، آروم آروم به زمین برگشت... روی خاک،روی خاک سردی که پوست تنش رو آزار می داد ولی کرم کوچیک ابریشم می دونست که باید به این خاک خو بگیره... پس مثل اون سرد سرد شد...
کرم کوچیک ابریشم یخ زد...
و صداش اون بالا هنوز دلنواز بود، هنوز خوب و مهربون بود و کرم کوچیک ابریشم با اینکه هنوز عاشق این صدا بود اما دلش...
کرم کوچیک ابریشم تو اون روز گرم آفتابی صداشو دیده بود دیده بود حتی نتونست به دیوارای زخمی پیله اش بگه که چی دیده ولی سردی تن کرم کوچیک ابریشم از سردی دل صداش حرف ها داشت که نگفت...
حالا کرم کوچیک ابریشم دیگه پرواز نمی خواد چون پروانگی وجودش مرده. حالا اون فقط دلش می خواد یه روز دوباره جرات ساختن یه پیله دیگه دلش رو گرم کنه... گرم گرم.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت توسط راحیل
|

|