تبليغاتX
اسب وحشی
اسب وحشی




به پیله احتیاج دارم. به الموتی از سکوت تا در خودم محبوس شوم... فقط برای چند روز ... شاید

شاید هم تا همیشه...

برای نفس کشیدنم به هوای تازه محتاجم. در حال پوست انداختنم شاید...باید کمی با پوست کهنه ام تنها شوم. باید کمی دلداری اش دهم. باید زخم تجربه های تلخ را از تنش بردارم. باید قدری با خاطراتم سر کنم. باید به خودم بازگردم...

خدایا! تمامی اشک هایت را به من ببخش من باید گریه کنم. باید گلم را از نو بسازم. 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 





می سوزم، می سوزم، می سوزم

فقط برای اینکه یه آبی رو آتیش بریزم:(شعر از معلم شهید دکتر علی شریعتی)

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 





کف بینی می دانم

روی دست هر کسی شیارهایی ست که شبیه شیارهای دست دیگری ست

این ها جاده های یک سفرند که سال ها خالی از مسافر می مانند تا زمانی که شیارهای شبیه خود را یابند...

دست ها که پیوند گیرند

              جاده ها که یکی شوند

                          یک همراهی ناب آغاز می شود

                                            تا هر جا که دیگری رود تا بی نهایت رویا شاید...

 

به دست هایت خیره می شوم... شیارهایش چه آشنایند

این راه های منتظر،این هجرت های سوزان از خاک تا خدا را من خوب می شناسم

دستهایم را که حجاب اشک چشمانم می کنم این جاده ها بارانی می شوند

                                                                                          دستت را به من بده

                             

                      



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 





از خودم بدم میاد به خاطر یه لقمه نون

تا کمر دولا می شم هی جلو این،هی جلو اون

از خودم بدم میاد نون می خورم به نرخ روز

جانماز آب کشیدن پشت قوزم آورده قوز

از خودم بدم میاد واسم داره طعم عسل

دروغای هر روز و هندونه های لابغل

از خودم بدم میاد وقتی که خیسه این چشام

خیس اشکای یه تمساح حریصه این چشام

از خودم بدم میاد دستای من دروغ می گن

قلب من چشمای من همه دارن دروغ می گن

از خودم بدم میاد همش تو بازاره دلم

روی عشق هر کسی قیمتی می ذاره دلم

از خودم بدم میاد انگار دلم تو ویترینه

هی ادا در می یاره عیبشو هیچ کس نبینه 

از خودم بدم میاد دلم چه تیره و سیاس

زشته دنیای دلم اون دل تیله ایم کجاس

از خودم بدم میاد چونکه دیگه من خودمم

شدم از خودم فراموش آیا این من، خودمم؟



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 



در خود مانده

سلام به همه دوستان

یه عذر خواهی بزرگ بدهکارم به دو نغمه ای. امیدوارم منو ببخشن و امیدوارم بتونم جبران کنم 

 اینم عذر خواهی من که نشد از این بزرگ ترش کنم:

           ببخشید


نمی دونم چقدر در مورد بیماری "در خود ماندگی" می دونید منم چیز زیادی نمی دونم فقط شنیده ها و خونده هاست پس خواهشا ایراد علمی نگیرید ولی هر جور نقد ادبی خوشحالم می کنه.

می بینمش که چه بی آزار مقابل من نشسته و با نگاه هایش به همه دل مشغولی های من دهن کجی می کند. در صورتش چیزی شبیه درد فریاد می زند.دردی که من با همه ادعای فهم خود آن را حتی تصور نمی توانم کردن.

اما او خودش چقدر این رنج را می فهمد؟ نمی دانم. اما می دانم که هرگر نمی تواند این فهمیدنش را بیان کند. او همیشه در برابر واژه بازنده است، یا شاید واژه ها در پیش چشمش باخته اند...

آری بی شک همین است واژه ها رنج او را نمی توانند گفتن. واژه ها نمی توانند بیشتر از نگاه های سرد او سخن بگویند. کلمات بی رمق دنیای ما دربرابر چشمان او به زانو در آمده اند، و اینک او در سکوتی ابدی وجود در خود مانده اش را برای خود تحلیل می کند...

گاه شاید از حد تحملش خارج می شود آنچه زیر پوستش احساس می کند و نمی تواند بیان کند. نمی تواند حتی واژه های مفلوک را اسیر کند. دلش مهربان تر از این حرف هاست.

اما تحمل هم ندارد. تحمل آنچه که در درونش می گذرد را. و دلش آنقدر مهربان است که نمی تواند کسی را بیازارد از این روست که از خودش تاوان می گیرد. تاوان رنجی را که تنش می کشد از تن خود می گیرد

                      ... و این دور باطل هی ادامه می یابد

                                                                              ...

و او همچنان با چشم هایش خیره به من نگاه می کند و چشم هایش انگار دو پرسش سمج اند از من که برای او چه می خواهم بکنم و من بی اینکه پاسخی داشته باشم زیر نگاه بی تفاوتش از شرم قطره قطره آب می شوم...  

 

               



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 





دوباره واژه ها به مغزم تاخته اند.صدای گامشان از حسی گنگ سرشارم می کند.

دوباره جنگ خونین واژه ها و قلم آغاز می شود.در سرم هیاهویی است.

صدای انفجار می شنوم. انفجار معناهایی که واژه ها در گورستان سکوتم کاشته اند. اکنون پای قلم به آنجا رسیده است.

اینک قلمم شکسته است و خون سیاهش بر دامان سپید سکوتم ریخته است... 



+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط راحیل  | 



درباره وبلاگ

وقتی جای دندونای یه حیوون درنده رو تن اسب وحشی می مونه وقتی داره از جای دندونای اون حیوون تو خون خودش غلت می زنه خدا رو شکر می کنه که این درد رو به خاطر شلاق آدما تحمل نمی کنه اونوقته که احساس می کنه یه اسب وحشیه و برای یه اسب وحشی اسب وحشی بودن به همه رنجها می ارزه.چون یه اسب وحشی نمی تونه یه اسب وحشی نباشه


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


پیوندها
نغمه(كانون شعر و ادب دانشگاه ع پ كاشان)
روزهای بر باد رفته (بهمن 84)
انشاي عشق
سكوت
ذوق خشكيده
شكايت ني
سوار دشتهاي صفر
بیت های گیج
ريگ صحرا...
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيد
من و سايه ام
نادرترین غزل
محسن نادری(دیوار)
انجمن شاعران گمنام
شب بود
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام
سوزان
آذر
رقص سايه ها
بیا تا با هم...
آدمک
تازه هاي پزشكي
طلوع ماه
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها












لوگوی دوستان