تبليغاتX
اسب وحشی
اسب وحشی




خدایا

رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را

                  و حتی نامم را

                               در خطر ایمانم افنکم...

 

 سالروز شهادت معلم شهید

دکتر علی شریعتی

تبریک وتسلیت باد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 





از کجای این طبع شکسته بیاورم خنده ای برای درمان زخم نغمه را؟

فقط برای آنکه بی حالیمان حال همدلی گیرد:

دوباره از تنهایی ام می گریزم. این بار نه برای رها شدن، برای رها کردن نغمه ام از رنجی که چندیست گرفتار آن شده.

این بار هم به دنبال قهقهه نیستم فقط یک لبخند می خواهم باز هم برای سبک شدن.

رها کنید. هر چه بود گذشت. اکنون این مائیم که کنار هم ایستاده ایم، دست یکرنگی داده ایم، و می خواهیم نغمه مان را پرواز دهیم.همین برای ما کافیست.

هر چه ناجوانمردی دیدیم. هر چه طعن و لعن شنیدیم،هر چه زبان ها گفتند و دل ها سوختند را رها کنید. اینک این مائیم که ییروزیم. این مائیم که حقیقتی را ـ لااقل به خودمان ـ ثابت کرده ایم. این مائیم که ثابت کرده ایم دلمان پوسیدنی، افکارمان زنجیر شدنی، باغمان پژمردنی، باغبانمان مردنی نیست.

وقت هم صدایی رسیده است،نوبت همراهی است،فرصت نوشتن انشای عشق آمده است.

شکایت را کنار بگذاریم و غم سوزانی که بر دلمان نشسته را رها کنیم،از غریبستان بگریزیم و سوار بر اسب وحشی قلم هامان در صحرا، سایه هامان را دنبال کنیم تا به نادرترین ریگ آن برسیم و بار ناجوانمردی هارا با هم صدائی مان از دوشش برداریم...

                       


می دونم این مثلا شعر کلا اون بالایی هارو نقض می کنه و می دونم بعضیا ممکنه بهشون بر بخوره ولی این فقط یه شعره (اگه بشه اسمشو گذاشت شعر) که بیشتر جنبه شوخی داره پس لطفا جنبه داشته باشین! حسه دیگه یهو می یاد نمی شه که جلوشو گرفت! 

در ضمن فکر کنم بعد از این همه مصیبت حق داشته باشم یه کوچولو گله کنم.

دس به دل راحیل نذار که خیلی خونه به خدا

دلش گرفته از همه دم جنونه به خدا

همه به راه خودشون کسی تو جاده اش نمی یاد

دلش پیش همه بود و هیچ کسی یادش نمی یاد

نغمه هاشو چه خوب چه بد هیچ کسی گوشم نمی ده

بعدش می گن چرا کسی یه خورده مرهم نمی ده

دستاشونو روی گوشا گرفتن و گوش نمی دن

گله دارن از بقیه:"پس چرا هیچی نمی گن"

یکی دیگه حال نداره "نغمه خوشگل" بیاره

اون یکی توی خوابه و نغمه شو تنها می ذاره

باغٍبونه بی انصافه از اونا خوبی ندیده،

سزای بی مهریشونو راحیل بیچاره می ده

دلش داره می ترکه از دست اون که زور می گه

از خودشم خسته شده دو بیت شعرو به زور می گه

الان درست یه ماهه که چکاوکش رو ندیده 

دیگه تحمل نداره دیگه به اینجاش رسیده

چشاش اگه اشک می ریزن فقط واسه خودش که نیس

واسه همه نغمه ای هاس که صفرشون دادن جا بیس

آخر این قصه اگه می خواد که خوب تموم بشه

چرا معطل می کنه تا روزهامون حروم بشه

بسه دیگه، درددلم به داد راحیل نرسید 

کلاغ به خونشون رسید مداد راحیل نرسید 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 





سلام به همه دوستان،دشمنان،اونایی که محبت دارند،اونایی که کم لطفی می کنند،اونایی که سایه شون سنگین شده، اونایی که زیاد سر می زنند و خلاصه هر کس که از این طرفا می یاد...

قبل از هر چیز از کسایی که تو این یک هفته منو با نظراتشون همراهی کردند تشکر می کنم:

این مطلبو من سه چهار روز پیش نوشتم و اون موقع بد جوری تو حسش بودم ولی می خواستم به خاطر پست قبلی ام یک هفته آپ نکنم.الان حسم یه کم فروکش کرده...

یه چیز دیگه اینکه خودم می دونم یه کم پریشونه ولی حالا که تا اینجا اومدید بد نیست زحمت خوندنشو بکشید!

 


پشیمان...

دوباره گرم،حس یخ زدن دارم. دستهایم بازوانم را سخت می فشارند؛ زانوان لرزانم را در آغوش می گیرم؛ در خود فرو رفته ام اینک... صدای قدم های ندامت می آید.

دوباره من شکست خورده ام؛ دوباره فریادم در گلو شکسته است؛ گریز ممکن نبود؛ دوباره به این انفرادی تنگ  تن آمده ام و حال جلاد ندامت مجازاتم می کند...

آری من اجازه نداشتم دریچه سینه ام را بگشایم؛ نباید در پی رهایی می رفتم. من مرید آنم که می گوید "تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت هم نشین تنهایی جاودانه من."

                               ...پس گناهکارم من.

گناهکارم که خواستم از تنهایی رها  شوم چرا که رهایی من در تنهایی بود و من نمی دانستم.

اینک سکوت مهربانم را در هیاهوی پوچ روزگار گم كرده ام و درد هاي عزيزم را به پاي بي دردي باخته ام.

و حال با تني زخمي از سيم هاي خاردار زبان كه اطرافم را گرفته است و رنجور از شكنجه زندانبان عقل دوباره به انفرادي تنگ سينه آمده ام بي اينكه درد و  سكوتم را به من باز پس دهند.

چه بي رحمند فكر هاي نگهباني كه از همه سو احاطه ام كرده اند و نمي گذارند هم نشينان ديرين من از پنجره نگاه هاي حيرانم باز گردند. 

...اينك اين منم كه به جرم گريزي ناكام در اين غريبستان اسير گشته ام.

                                                                                نه راه پس دارم نه راه پيش...

   



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 



پرواز

رهایی ات مبارک

حالا به جای راه رفتن می توانی پرواز کنی

                                                                      تاخدا...   

                                                         

     

کسی که رها شده بچه ایه که توی عکسه. اسمش هم لورنزو ادنی (Lorenzo odone) بود. لورنزو از پنج سالگی به یه بیماری غیر قابل درمان به نام "آدرنو لوکو دیستروفی" مبتلا بود که علایم اون از اختلالات حرکتی،رفتاری و شنوایی شروع می شه و با فلج کامل اعضا،نابینایی و ناشنوایی ادامه پیدا می کنه و در نهایت منجر به مرگ می شه.این بیماری به خاطر نحوه توارثش فقط در پسر ها رخ می ده و همه پسر هایی که قبل از لورنزو به این بیماری مبتلا شدند دو سال بعد از شروع علائم بیماری یعنی در سن هفت تا نه سالگی به شکل دردناکی می مردند.

اما پدر و مادر لورنزو بعد از آگاهی از بیماری اون به دنبال راه نجات پسرشون رفتند و حتی یک لحظه هم باور نکردند که لورنزو قراره تا دو سال دیگه بمیره.بالاخره هم اونها موفق شدند دارویی رو کشف کنند که لورنزو رو ـ که پزشکا مطمئن بودند به زودی خواهد مرد ـ نجات بده.خوبه بدونید والدین لورنزو هیچ گونه تحصیلات پزشکی نداشتند و فقط یه احساس قوی اونها رو در مبارزه شون پیروز کرد. احساسی که من اسم اونو ترس از دست دادن می ذارم. اونها واقعا نمی خواستند که لورنزو رو از دست بدند و فقط یک مادر می تونه بفهمه که مادر لورنزو با تمام رنجهایی که کشید چقدر خوشبخت بود که مرگ فرزندش رو ندید.

لورنزو بیست و دوسال بیشتر از اونچه که پزشکا تصور می کردند زنده موند ودر تمام این سالها کاملا فلج و همین طور نابینا بود.لورنزو در تمام این سالها فقط از یک لذت برخوردار بود و اون عشق و ایمان باورنکردنی والدینش بود.

من از شعارهایی که در مورد اراده و پیروزی می دند متنفرم از قصه های مسخره ای هم که راجع به عشق می سازند همین طور، اما زندگی لورنزو نه یه شعار بود نه یه قصه. یه واقعیت تلخ بود که از دل اون چیزی بیرون می یومد که نمی شه توصیفش کرد.

لورنزو برای من یک جور اسطوره بود. اینو می دونم که اساطیر نمی میرند و ایمان دارم که لورنزو هم هرگز نمی میره. برای همین برای اون هرگز کلمه مرگ رو به کار نمی برم. لورنزو در تمام سالهای زندگیش رنج کشید و حالا واقعا رها شده. لورنزو کاملا بی گناه از دنیا رفت چون حتی فرصت گناه کردن رو پیدا نکرد.روح اون الان در کنار مادرش آرامشی رو احساس می کنه که هرگز در زمان حیاتش نتونسته بود از اون بهره مند بشه.

زندگی لورنزو با تمام تلخی هاش برای من یک جور منبع الهام بود و حالا که فقط چند ساعت از شنیدن خبر رها شدنش می گذره وضعیت روحی واقعا عجیب و غریبی دارم که قبلا اونو تجربه نکرده بودم و شاید بعد از این هم تجربه نکنم.آرزو می کنم ای کاش دوستام در کنارم بودند ولی حالا که نیستند برای حداقل درک این شرایط عجیب خودم دست به دامن این صفحات مجازی و خواننده هاش  می شم. من رو از نظراتتون بی بهره نذارید.

(البته می دونم ممکنه ته دلتون به من بخندید این ناراحتم نمی کنه.بهتون حق می دم.)   



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 





دوشنبه! باز هم تو آمدي و رفتي بي اينكه لحظه هايم را مرهم نهي.

دوشنبه! باز هم مرا خسته واگذاشتي بي اينكه دقايق نابت را سنگ صبورم كني.

آه اي دوشنبه هاي نا مراد! كي تمام مي شويد؟

نغمه ام را كي دوباره به من باز مي گردانيد؟

من مانده ام و كاغذهاي دروغين اين غريبستان كه نمي تواند تمام دلم را در خود جاي دهد.       

        و خواب غفلت همراهان لحظه هاي آرام توام،نمكي است بر زخم باختن تو.

آيا مي رسد آن روزي كه دوباره تو را از زمان جدا كنيم،به لحظه هايت طعم شيرين هم صدايي بدهيم و روي بال نغمه هامان اوج بگیریم.تا بی نهایت... تا خدا...

آيا مي شود كه دوباره تو با ديگر دقايق من فرق كني؟ هم چنان كه پيش از اين تو نوشدارو بودي ميان شوكران روزهاي ديگر من...

آيا مي رسد زماني كه تيك تاك ثانيه ها دوباره به "ضربان نخاله" نُه برسد و من احساس كنم كمي،

                 فقط كمي  

                                 سبك شده ام     



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 





این نامه خداحافظی منه از دوستم که ترم قبل فارغ التحصیل شد(البته با تغییر)

نفرین به درس و دانشگاه و هر چه مدرک است

نفرین به کاردانی و کارشناسی و اصلا هر چه ارشد است

اصلا نفرین به رشته نحس من که پیشانی نوشتش غربت است

در این دو سالی که مثل زهر گذشت تو شهدی بودی که یک لحظه ات برای تمام تلخی ها کافی بود

در این دو سالی که عین درد گذشت تو نوشدارویی بودی که یک قطره ات رویین تنم می کرد

در این دو سالی که هر چه بود گذشت بد جوری در دلم خانه کردی و حالا که می روی دلم تنها می ماند

و انگار سرنوشت می خواهد از من یک سهراب دیگر بسازد که اینجا طعم این شعر را عمیقا به من می چشاند که تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

                                                                                   پس نفرین به سرنوشت...

در این دو سالی که مثل تبعید گذشت تو تحمل همه سختی ها بودی و حالا با رفتنت این پنج سال باقیمانده برایم انفرادی است

                                  چند بار سن میکله بخوانم باز می گردی؟

                                          یک،دو،سه...

...

                                    تاهمیشه انتظار...



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 





سهم راحیل از دنیا یک راه بود، که سرنوشتش شد.

راهی که زمینش زد

                   راهی که نامرادی کرد

                                          راهی که تنها و خسته رهایش کرد

به آخر رسید بی اینکه راحیل را به مقصد رسانده باشد

                                               و راحیل ماند ناتمام   از این رو جاودانه راحیل ماند...

سهم راحیل یک نغمه آرام بود که در دلش نشسته بود

مثل یک چکاوک معصوم در آشیانه قلب غمگینش لانه کرده بود

 دریغ!

            آشیانه را آتش زدند

                               چکاوک را پرواز دادند

چکاوک راه خانه را شاید گم کند

                چکاوک شاید هیچ گاه باز نگردد

                                                و راحیل بماند ناتمام

                                                                    که اوست راحیل جاودانی...               



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط راحیل  | 



درباره وبلاگ

وقتی جای دندونای یه حیوون درنده رو تن اسب وحشی می مونه وقتی داره از جای دندونای اون حیوون تو خون خودش غلت می زنه خدا رو شکر می کنه که این درد رو به خاطر شلاق آدما تحمل نمی کنه اونوقته که احساس می کنه یه اسب وحشیه و برای یه اسب وحشی اسب وحشی بودن به همه رنجها می ارزه.چون یه اسب وحشی نمی تونه یه اسب وحشی نباشه


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


پیوندها
نغمه(كانون شعر و ادب دانشگاه ع پ كاشان)
روزهای بر باد رفته (بهمن 84)
انشاي عشق
سكوت
ذوق خشكيده
شكايت ني
سوار دشتهاي صفر
بیت های گیج
ريگ صحرا...
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيد
من و سايه ام
نادرترین غزل
محسن نادری(دیوار)
انجمن شاعران گمنام
شب بود
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام
سوزان
آذر
رقص سايه ها
بیا تا با هم...
آدمک
تازه هاي پزشكي
طلوع ماه
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها












لوگوی دوستان