نمی دونم اسم این چیه شاید فقط یک دلنوشته برای آنکه له نشم!می دونم طولانیه ولی لطفا تا تهش بخونید. مرسی!
یک چرا دارم خدا...
یک چرا از آنها که محکومم می کنند به یکی از آنها شدن یا رنج غربت را کشیدن .
چرا باید؟ چراباید روحم را لا به لای ورق پاره های پوسیده تان دفن کنم؟
چرا باید مثل شما باشم و گرنه نابودم می کنید؟
چرا مجبورم می کنید ادای چیزی را در بیاورم که نیستم؟
چرا باید برای چند درخت و مشتی شیر و عسل که نامش را بهشت می گذارید پیش خدا زانو بزنم؟
اگر خدای شما اینقدر کم است خدای من نیست.خدای من ازاین چاپلوسی ها متنفر است.
خدای من ازنه گفتن های شما به خواهش دل از ترس جهنم بیزاراست.خدای من بدش می آید از مترهایی که برای اندازه گیری باغ هایتان در بهشت دست گرفته اید.
نه! حد من هرگز چند خشت ولو از طلا در یک باغ نیست. حد من خداست.
خدایی که دوست داشتنش قانون نمی خواهد.
خدایی که سرنوشت هر کسی را به دست خودش داده و شما مدام آنرا به نام دین و به کام خود از من می ستانید.
چرا خدا را از آن خود می دانید؟ چرا فکر می کنید خدا فقط در نماز و روزه و ریاضت های شماست؟
خدای شما چرا از شاد بودن من دلگیر می شود؟
خدای شما چرا مرا فقط برای بردگی خود می خواهد؟
خدای شما چگونه عادل است اگر مرا برای ریاضت کشیدن خلق کرده؟ خدای من از اینهمه کوته بینی گریزان است.
خدای من آنقدرعظیم است که همه فراموشکاری های مرابه یک لحظه،با یک حرف می بخشد.
و خدای شما انگار منتظر ایستاده تا شما خطا کنید تا داغ بر تنتان نهد،و شلاق های آتشین بر پشتتان زند.
این خدا را چرا باید بپرستم؟ آن هم با این همه تشریفاتی که حفظ کردنش تمام عمر مرا می گیرد.
این همه برای یک خدای استثمارگر؟
نه من خدای شما را نمی خواهم. خدای خودم را دوست تر دارم.
خدایی که در نا امیدترین لحظه هایم بارها دست هایش را روی شانه هایم احساس کرده ام.
خدایی که در غریبانه ترین دقایقم آشنای من شده.
خدایی که در خسته ترین شب هایم سر روی شانه های او گذاشته ام.
خدایی که دلتنگی اش را برای خود گاه زیر رگ های گردنم حس می کنم.که او آنجاست. در تک تک رگهایم و قلب اوست که زیر پوستم ایچنین با شوق می تپد.
یک چرا دارم خدا از تو!
چرا یک اسب وحشی را میان آدم ها فرستادی؟
چرا تحمل می کنی که این آدم ها هر روز زیر شلاق حماقت، تعصب،خودبینی و خود محوری تنم را پاره پاره کنند،
و چرا هر شب خودت زخم هایم را مرهم می نهی تا دوباره جان بگیرم؟
تا دوباره تا دوباره تا دوباره...
این دوباره ها برای اسب رام ناشدنی ات که تو نمی خواهی رام شود برای چیست؟
چرا افسانه تلخ این اسب وحشی را تمام نمی کنی؟...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

اگه موقع درس خوندن دیدی یه مورچه داره رو کتابات راه می ره...
پسش نزن
خدا می خواسته بهت بگه دلش برات اینقده شده! 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

پرستاران، خادمان بيمنت و فرشتگان سپيدپوش جامعه هستند كه لباس خدايي بر تن دارند.
ولادت حضرت زینب و روز پرستار مبارک.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

هندسه دلها
لحظه برخورد دو خط متقاطع آغاز دور شدن آنهاست.مگر آنکه در آنجا باقی بمانند و حرکتی نکنند؛
و من هرگز در رکود نخواهم ماند؛حتی به خاطر تو.
خطها از هم می گذرند و در بی نهایت چنان از هم دور می شوند که گویی هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده اند؛
تو به هر سو که می خواهی برو اما من چنان از تو دور خواهم شد که در بی نهایت تو را نشناسم و به خاطر نیاورم که روزی تو سینه ام را به آتش کشیده ای.
خطهایی که همدیگر را قطع می کنند در بی نهایت از یکدیگر دورترند تا خطهای موازی از هم؛
و من همواره از تو دورترم تا از کسی که با او موازی ام.کسی که هرگز به او نگفتم و هرگز از او نشنیدم دوستت دارم را.
من همیشه به او نزدیکم
نزدیک و نه در برخورد
من و او موازی یکدیگریم.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

التماس من
عاشقم،
ولي ديوانه نيستم؛
برسر پيمان مانده ام چون مي دانم كه توهم دوستم داري.
اما اگر پيمان بشكني در خود نمي شكنم؛
اگر جفا كني وفا نمي كنم؛
اگر بروي از پي ات نمي آيم؛
چشم به راهت نمي دوزم.
اگر رهايم كني نمي ميرم.
اگر بار سفر ببندي التماست نمي كنم كه بماني.
زندگي ام را به پايت مي ريزم اما غرورم را نمي بازم.
اگر مي خواهي بروي برو؛
نه دلم مي شكند…
نه بغضم.
اگر بروي يادت را از سينه ام بيرون مي كنم؛تو را به دست باد مي سپارم همانطوركه تومرا باسرنوشت تنها مي گذاري.
اگر مي روي هيچ گاه منتظر پيغام صبا نباش و هرگز پيامي به او نده
من انتظارت را نمي كشم.
اگرمي روي شبهاستاره شماري نكن
من حرفي باستاره ها ندارم.
اگرمي روي گوش به ناله امواج نسپار
من از نبودنت نمي نالم.
اگر مي روي در شفق به دنبال اشك من نگرد
من اشكي ندارم كه به پاي تو ریزم.
من رشته گسسته را پيوند نمي زنم؛
من بر ریسمان پاره شده چنگ نمی زنم؛
من بر اميد محال دل نمي بندم؛
من فقط يك بار عاشق مي شوم.
من در هواي تو دم مي زنم؛
ريه هايم را از حضور تو سرشار مي كنم؛
چشمانم را به ديدار تو روشنايي مي دهم؛
اما اگر نباشي بي تو،
بي حضور تو،
بي نور تو باز هم مي مانم.
اگر مي روي باز نگرد...
چشمي انتظارت را نمي كشد؛
دلي برايت نمي تپد؛
نفسي خسته تونيست؛
برو اما باز نگرد راهت را آذين نمي بندم.
آري اگر بروي تنها مي مانم وتنهايي هرگزمرا درخود رها نمي كند.
اوست كه جاي تودرقلبم مي نشيندوهرگز رخت سفر نمي بندد.
اوست كه اگر بروي بودنم را درآغوش مي گيردو نمي گذاردكه بي تو بميرم.
اوست كه براي هميشه دركنارم مي ماندو دروازه هاي دلم را به روي بازگشت تو مي بندد؛
اگر بروي راهي براي بازگشتنت نمي ماند...
پس بمان.با هم بودني را كه به وفا به دست آورديم به جفا مشكن؛
نه به خاطر من به خاطر خودت بمان.
سفرت نابودي عشقيست كه برآن باليديم؛
سفرت ناكامي درديست كه در فراق هم چشيديم؛
سفرت بي سرانجامي انتظاريست كه براي يكديگركشيديم
سفرت شكوه بودني را كه در حضور يكديگر معنا كرديم مي شكند.
سفرت ما را از هم بيگانه مي كند؛
آرزوهايمان را پرپر مي كند؛
ساقه نازك اميدمان را مي شكند.
سفرت همه آن ابديتي را كه به خاطرش با سرنوشت جنگيديم پوچ مي كند؛
سفرت همه آن شوق ها راكه در دلمان شكوفه زد خشك مي كند؛
سفرت نه فقط هستي من، هستي ما را به باد مي دهد.
سفرت هر دوي ما را تنها مي كند.
بمان، به خاطر خودت بمان.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

مادرانه
روز اول تو حتي احساس نمي شدي نه هيچ چشمي، نه هيچ دستي، نه حتی دستگاهی تو را نمی فهمید
جز احساس عميقي در من
كه با غوغايت بيدارش كرده بودي.
كم كم حضورت را به تنم فهماندي،
رنجورم كردي،
تو زشتم كردي،
تو سهم مرا براي خود برداشتي؛
و من با چه لذتي اين همه جوررا خودم خواستم.
وبانزديك شدن روزآمدنت صداي پاي فرشتگان را زيرپايم مي شنيدم...
وچون فقط درد نويد آمدنت بود چه شكيبا شد تن من.
وثانيه ها چه دير به لحظه آغاز تو رسيدند...
وچه بي قرار براي پروازت گريختند...
براي من سالها گذشت تنها همان دمي كه تو را در آغوش فشردمت. تو كه آرام و بي صدا در دستانم لغزيدي و حتي چشم بر من نگشودي.
چه بي رحم مرا به اسارت عشق مادرانه بردي بي آنكه حلقه دستانت را بر گردنم بیاویزی.
لحظه گذشت...
لحظه ديگرآمد...
تو دوباره آغاز شدي در آغوش خدا
و آرام گرفتي...
ديگرحضورت رابه رخم نمي کشیدی
و آرامشت آزارتازه ات بودکه نمی خواستمش.
ومن پيكر خاموشت را روي بال فرشتگان پيش پايم به خدا سپردم...
و تنها يادگارت شد سنگ صبور درد باختن تو.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط راحیل
|

|