تبليغاتX
اسب وحشی
اسب وحشی




شعر از امید مهدی نژاد:

وقت اذان گذشت؛ وخورشید خواب ماند

افسوس، وعده­های خدا در کتاب ماند

 

نم پس نداد ابری بی خیر آسمان

تنها درخت ناحیه بی آفتاب ماند

 

خواب هزارساله غیبت ربودمان

شیواترین سلام خدا بی جواب ماند

 

ازلشکر نهنگ کسی زنده برنگشت

دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

 

دعوای ما حواله به روز حساب شد

دنیا به نام نامی "عالیجناب" ماند

 

این جاده­های گیج به جایی نمی رسند

مقصد فریب بود، دروغ سراب ماند.



+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط راحیل  | 





ای خداوند!

آنها که به آیات تو کفر می ورزند، و پیامبران تو را به ناحق می کشند، و نیز مردانی را که از مردم برخاسته و به عدالت و برابری می خوانند، نابود می کنند هنوز بر جهان مسلط اند، عذابی را که مژده داده بودی بر آنان بفرست...

                                           آمین!

 "معلم شهید دکتر علی شریعتی"

تبریک وتسلیت باد سالروز شهادتش

و شهادت هموطنانمان، آنها که نه خس اند نه خاشاک

خارند به چشم دشمنان عدالت


به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط راحیل  | 





اينجا كسي اسير، رها هم نمي شود

اينجا دلي گرفته و وا هم نمي شود

اين آسمان تيره و اين خاك سرد سنگ

مهمان گريه هاي خدا هم نمي شود

بيهوده چشم و گوش دلم تيز كرده ام

ايجا كسي مزاحم ما هم نمي شود

اين بغض تلخ يا به خدا مي رساندم

يا بسته راه گريه و وا هم نمي شود

شايد جنون گرفته دلم يا كه شاعرم

آخر سرشك و خنده كه با هم نمي شود

خواهد شكست وزن ولي سد حرف دل

قانون هيچ و پوچ هجا هم نمي شود

شايد دلم شبيه مراد خودش شده ست

وقتي غريب، آشنا هم نمي شود

اين دل شكست خورده شطرنج زندگيست

از پا فتاده شاهش و پا هم نمي شود

تبعيدي ابد به زميني كه باعث

لبخندكی بدون صدا هم نمي شود

زندان استخواني تنگ بدون مرز

مشمول بند و تبصره ها هم نمي شود

اينجا صداي بال و قفس مي رسد به گوش

اينجا كسي اسير، رها هم نمي شود



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط راحیل  | 





 

در سينه داغ هزاران دروغ محض

پيشم حكايت وجدان دروغ محض

چون برگ برگ دلم را خزان زده است

پس مژده هاي بهاران دروغ محض

در خش خش گذر خاطرات من

حتي اميد زمستان دروغ محض

يوسف به سروري مصر دلخوش است

آيد به كلبه احزان دروغ محض

روحم اسير بيابان غربت است

بر من حديث گلستان دروغ محض

راحيلِ راه غم جاوداني ام

دارد رهم سر پايان دروغ محض

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط راحیل  | 





 

عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه

کشیده روزها را در پی گنجی صبورانه

و شب روی ستون سرد و سنگ قصر تنهاییش

کشیده ناخنش وارونه پنجی صبورانه

تمام عمر خود را تکیه زد بر اسب پوشالی

نشست و باخت آخر پای شطرنجی صبورانه

و از دنیا فقط او دوست می دارد غروبش را

خیال انگیز، غمگین، تلخ، نارنجی، صبورانه

و وقتی شب گذشت از نیمه و تب ها فروخفتند

عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه



+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت   توسط راحیل  | 





راز گل کردن من خون جگر خوردن بود                               از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

سلام...

بلد نیستم فلسفه ببافم ولی عقاید خودمو دارم. یکی از عقایدم اینه که هر کدوم از ما در درون خودمون چندین و چند من داریم که هر کدوم در موقعیتی خودشونو نشون می دن. می خوام در مورد دوتا از این من هام حرف بزنم.

یکی از من های من همونیه که اغلب اطرافیانم می شناسن اونی که همیشه در حال بگو بخنده و فکر کنم همه می دونن که یکی از نویسنده های وبلاگ "بهمن ۸۴" که با همه چیز و همه کس شوخی می کنه. این منو می شه سربه سرش گذاشت، باهاش شوخی کرد، شوخیاشو تلافی کرد، جنبه اشم خیلی بالاست.

ولی یه من دیگه هست که نویسنده وبلاگ "سکوت غریبستانه" یه "اسب وحشی زخمی"، یه "پیله ی جدا افتاده ی غمگین" یه "کرم یخ زده ی بدپیله" یه "اسیر ناامید در انتظار رهایی مرگ" و یه ... هر چیز دیگه ای که از نوشته هام بر بیاد... هر چی که هست این دوتا من خیلی از هم جدان و خیلی با هم فاصله دارن پس لطفا با هم قاطیشون نکنین!

من خیلی من های دیگه هم دارم که هر کدومشونو یه جایی مخفی کردم، لای دفترام، توی خطایی که زیر نوشته های کتابام کشیدم، و یا حتی یه جایی که خودمم نتونم پیداش کنم.

ولی این منی که نویسنده وبلاگ سکوت غریبستانه این "راحیل جاودانی" بی مقصد که فقط به خاطر فرار از اینجا که توشه به هر جایی که اینجا نباشه لحظه لحظه ی بودنش رو در سفره، نخواسته مخفی بشه، خواسته که همه ببیننش، خواسته حرف بزنه با هر کس که اهل شنیدنه. و برای منی که تمام وجودش درد و رنج و یاسه چه رنج بزرگیه به سرخوشی و بی دردی و متهم شدن فقط به این خاطر که با یه من دیگه اشتباه گرفته شده.

این من به امید فهمیدن شما و فقط برای سبک تر شدن داره از خودش می گه. پشیمونش نکنین، امیدش رو ناامید نکنین، بارشو سنگین تر نکنین!!!

کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان                   مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط راحیل  | 





قرارم با خودم این بود که فقط نوشته های خودمو اینجا بذارم ولی گاهی وقتا یه مصرع از یه شاعر دیگه کار هزار صفحه نوشته های خودمو نمی کنه. پس سنت شکنی: (البته گفتن نداره که بیت پنجمش به من ربطی نداره و فقط برای حفظ حق شاعر نوشتمش)

شعر از مهدی فرجی:

کفش هایم کجاست می خواهم سر شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم، دو سه پاییز دربدر بشوم

"خسته ام" از تو "از خودم" از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام

دو نفر انفجار جمعیت است، پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان، یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم، کم برای تو دردسر بشوم

حرف های قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم

"آه خیلی از آن شکسته ترم" که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعا می کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم  

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم، بی اتاق و حیات خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت   توسط راحیل  | 





 

تقدیم به دوستان همکلاسیم(بهمن ۸۴خودمون):

 

حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده بعد از تمام آنچه با هم داشتیم...

و من سهم خود را به کمال می خواهم

                                           پس مرا ببین که جانمازم همیشه گسترده است رو به خدا و زیر لب نام تو را زمزمه می کنم

                                         با او

                                                 با بغض کوچکی که ـ تا ابد ـ در گلویم جا خوش کرده است.

اگر سکوت می کنم نه اینکه زخم هایم مرهم گرفته باشند،

از خیسی کاغذهایم خسته ام

          از حسرتی که در عمق صدایم جاریست

                     و از نم اشکی که پای چشم تو می نشیند و من بیهوده می کوشم آن را نبینم.

من از تلخی لبخندهای این روزهایمان خسته ام اما شوری اشک را هم دیگر تاب نمی آورم.

من و تو یک روز با هم آغاز کردیم این کوچ غریب در این راه های تو در تو را

                                    نه دست در دست 

                                                    نه چشم در چشم 

                                                                   اما قدم هایمان را با هم می شمردیم.

و امروز تو رفته ای و من اینجا

                             تنها کوله بار حسرتم را به شانه های زخم می کشم

و چشم های خسته ام را به گام های تو دوخته ام

                                             که دلم زیر آهنگشان می لرزد

و از خدا می خواهم برای تو نخواهد آنچه را برای من خواست

                                                        حالا سهم من از تو فقط دعای سربلندی ات شده... 

                       



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت   توسط راحیل  | 





در آغوش سکوتی سرد و حزن انگیز،در پاییز

شدم از حجم گرم واژه ها لبریز،در پاییز

تمام هستی ام در آتش نامهربانی سوخت

شدم مانند چوب خشک یک جالیز،در پاییز

میان خشم طوفان خشک شد،نشکفته پرپر شد

جوان نو غنچه حسی غرورانگیز،در پاییز  

دلم! ای توسن وحشی! چرا آرام و خاموشی؟

از این خواب خوش خرگوشی ات برخیز،در پاییز

زمستان، فصل زرد قلب ها را درنوردیده است

تو با این بهمن احساس ها بستیز،در پاییز

ولی دل، در جواب خواهش من خسته می گوید:

"که با برف سپید صلح درآمیز،در پاییز"

چنین پر کرد این تقدیر بی انصاف تقویمم:

زمستان در زمستان،بعدازآن پاییز در پاییز

 


 

دلم چو عقربه ی ساعتست دیواریش

که میخ های حیاتش صلیب سرباریش

شبیه عقربه های بزرگ ساعت سنج

که خسته است از این روزهای تکراریش

شبیه عقربه های دقیقه گویی که

اسیر گشته در این دور پوچ ناچاریش

شبیه عقربه های عجول سردرگم

که عاصی است از این تیک تیک اجباریش

شبیه ساعت مرده که بیست پاییز است

کسی نبرده غباری ز روی زنگاریش

دل از زمین و زمانه و زیستن بیزار

و از جهان و تمام رسوم پرگاریش

 



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط راحیل  | 



از زبان قلم

 

باز هم آمده است... با دلی دردمند به تنهایی اش گریخته است تا در سکوتش سخن بگوید.

ما انیسان تنهایی یکدیگریم. او دردمند روسیاهی من، من روسیاه دردهای او و هر دو نگران برگهای سفید دفتر که سکوت او را فریاد می کنند.

دیرزمانی است که گفتنش رنج اوست و روسیاهی من و دیگر هیچ و هیچ.

قامتم را ندانستن ها شکسته اند و دلش را نفهمیدن ها به آتش کشیده است.

دامان دردهای او و اشک های مرا برچیده اند و من چشم سیاه او گشته ام که جز گریستن نمی داند.

رنج هایش را برای من زمزمه می کند، دردهایش را به دامان من می ریزد و من بی اختیار می گریم، سر بر دامان کاغذها می گذارم و اشک می ریزم اما باز می گردم و می بینم آنچه که او در حرارت دستانش که بر تنم می سایید پنهان کرده بود، این نیست که بر کاغذ گریسته ام. بخشی از آن گویا تنم را سوخته است.

آنچه گریسته ام را می خواند و می بیند وای باز هم واژه های دلش در کوره راه نفهمیدن ها شکسته اند.

او را می بینم تسلیم این درد که هرگز نمی تواند تمام آتش درونش را معنا کند و من روسیاه این رنج که باز هم دردهایش را به کمال نگریسته ام، که واژه ها حقیر گشته اند.

آتش درون او تنم را ذوب می کند و اشک می بارم اما اشکم در راه رسیدن به دامان کاغذ یخ می زند و از آن بلور سیاه واژه می ماند ـ فریبنده و تو خالی ـ که معنایش گم شده است.

 زمانه میان جان او و مردمان حصار نافهمی کشیده است. روزگار معنای ژرف واژه ها را دزدیده است و آنچه مرا بر دامان کاغذ می گریاند رنج فهمیده نشدن اوست...

                               



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط راحیل  | 



درباره وبلاگ

وقتی جای دندونای یه حیوون درنده رو تن اسب وحشی می مونه وقتی داره از جای دندونای اون حیوون تو خون خودش غلت می زنه خدا رو شکر می کنه که این درد رو به خاطر شلاق آدما تحمل نمی کنه اونوقته که احساس می کنه یه اسب وحشیه و برای یه اسب وحشی اسب وحشی بودن به همه رنجها می ارزه.چون یه اسب وحشی نمی تونه یه اسب وحشی نباشه


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


پیوندها
نغمه(كانون شعر و ادب دانشگاه ع پ كاشان)
روزهای بر باد رفته (بهمن 84)
سكوت
انشاي عشق
ذوق خشكيده
شكايت ني
سوار دشتهاي صفر
ريگ صحرا...
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيد
من و سايه ام
نادرترین غزل
محسن نادری(دیوار)
انجمن شاعران گمنام
شب بود
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام
سوزان
آذر
رقص سايه ها
بیا تا با هم...
آدمک
تازه هاي پزشكي
وب سایت رسمی استاد ایمان ملکی
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها









از زبان قلم


لوگوی دوستان